بهشت گمشده

There's no rule to say you'll cry alone...Just find the strength to help you carry the load

سی و یک فروردین ۸۵...آخرین باری که مطلب جدی اینجا نوشتم. و الان ۵ سال میگذره..۵ سال پر تلاطم و فراز و نشیب...اتفاقات بسیاری افتاد که اگر میتونستم برگردم خیلی هاش رو عوض میکردم..این ۵ سال انگار پنجاه سال بود برای من..

پیر شدم...به همین سادگی..بابا شدم..به همین سادگی...یه روزم تو همین کوچه بن بست میمیریم..به همین سادگی....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط تلخون  | 

خوب...هرچیزی که آغازی داره روزی به پایان میرسه...جالبتر اینکه هرچیزی که به پایان میرسه، یه روز دوباره شروع میشه....

کرکره اینجا رو دوباره میزنیم بالا :)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط تلخون  | 

And the story ends
insanity said coldly
still waiting for the chance
so out of nowhere it will rise
oh, and another journey starts
by the call of the moon
was it really me
I saw in the mirror screaming
I swallowed hate and lies
through a thousand cries
someone's sucking out my energy
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط تلخون 

از وبلاگیک دوست :

خب دوستان عزیزم یه قسمت از نمایش نامه پلاتونوف دیوانه اثر آنتوان چخوف رو که دوست دارم واستون مینویسم امیدوارم خودتون این کتاب رو تهیه کنید و بخونید...:

(پرده اول – صحنه 14 )

نیکلا...:

فکر میکنم عقیده خود را به اندازه کافی بیان کردم . در مقابل من با او مانند یک دیوانه رفتار کردی و بخود مرد شریفی میگویی!

مردان شریف میدانند کسانی که دوستشان دارند ((عزت نفسی )) دارند .

او دیوانه نیست!اودیوانه نیست!

آه ! میدانم میدانم لحظاتی است که باید کسی را آزار داد ، آزار داد و حقیرش کرد . و همیشه به دست خودمان نیست ؟او آرام و مهربان است . و میدانی که هرگز پاسخت را نخواهد داد.بسیار خب . در حقیقت من کاملا اینها را درک میکنم.!

پلاتونوف:

صبر کنید ... شما هیچ چیز نمی فهمید.

شما از جهنمی که من در آن زندگی میکنم هیچ خبری ندارید.

جهنمی از وقاهت و افسردگی. شما هرگز از کسانی که نشانی از گذشته خودتان دارند نفرت ندارید؟

نفرت ندارید از اینکه آنها این روزها یی که شما ازدست  داده اید ، زمانیکه جوان بودید – و بی آلایش – سرشار

از آزروهای دست نیافتنی بیادتان میآورند؟ وقتی جوان هستیم همه چیز آسان است . بدن زنده و فکر باز ، شرافتی ضایع نشده ، شهامت و عشق به آزادی ، به حقیقت و بزرگواری .(میخندد)ولی ناگهان زندگی روزانه شروع میشود .و همیشه حقیرترین صورتش را نشان میدهد . سالها میگذرند و چه میبینید ؟ میلیون ها انسان که مغزشان خالیست .و بهر حال اگر یادداشته باشیم که زندگی کنیم و یا نه ، همیشه یک جبران کوچک وجود دارد :یک تجربه مشترک ،مرگ .

و باز به نقطه حرکت باز میگردیم:بی آلایش.(سکوت)

((بدنیا آمده ، گریه میکنیم ، زیرا وارد این صحنه دیوانگی شدیم .)) وحشتناک است ، فکر نمیکنید؟


I know it's hard to keep an open heart
When even friends seem out to harm you
But if you could heal a broken heart
Wouldn't time be out to charm you

Sometimes I need some time...on my
own
Sometimes I need some time...all alone
Everybody needs some time...
on their own
Don't you know you need some time...all alone

۰۰۰

۰۰۰

۰۰۰

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط تلخون  | 

خوب..تا اهالی سمت پاییزی کره زمین تکلیف ما رو معلوم نکردن ، یک پست سینمایی دیگر بدلیل یک فیلم ، لازم شد:

۱-Modigliani

یک فیلم زیبای دیگر از هنرمندانی که با سختی و مشکلات زمان خودشون دست و پنجه نرم کردن و آخر هم جسما مغلوب شدن و فقط هنرشون از اونها باقی مونده. مودیلیانی نقاش همدوره پیکاسو بوده که تاثیر زیادی روی پیکاسو - از نظر شخصیتی- گذاشته. بدلیل بیماری و الکل نتونست مثل رقیب مشهورش در رفاه زندگی کنه و آخر هم در ۳۶ سالگی بشر رو از نبوغ خودش محروم میکنه...

کسانی که با هنر نقاشی آشنا هستن از دیدن فیلم خیلی لذت خواهند برد. خصوصا با دیدن گوشه هایی از عصر طلایی نقاشان و حضور هنر مندانی چون Pablo Picasso،Soutine، Diego Rivera ،Gertrude Stein ،و البته Renoir. اگر از دیدن فیلم آمادئوس لذت برده اید ، این فیلم رو هم حتما ببینید. خصوصا بازی هنرپیشه کوبایی الاصل نابغه ، اندی گارسیا که یکی از زیباترین نقشهاشو اینجا ایفا کرده..

راستی..بازیگر نقش پیکاسو - امید جلالی- انگلیسی ایرانی الاصله...

۲- North Country

یک فیلم دیگه در مورد احقاق حقوق زنهایی که مورد ظلم مردها قرار گرفتن. فیلم جالبیه با بازی خوب Charlize Theron ( فیلم Monster و Aeon Flux رو ببینید. زندگیتون رو شرط ببندید که بازیگر این دو فیلم متفاوتند!!!) و Frances McDormand ( فارگو) دیدنی تر هم شده...حیف که آخر فیلم کاملا آمریکایی پسند تموم میشه و ثابت میکنه که میشه با یک سخنرانی مهیج و خوب ، هر کسی رو با هر دلیلی که برای خودش داره ، دچار احساسات - میهن پرستانه ، حق طلبانه و...- کردو...

۵ دقیقه آخر فیلم رو نبینید تا ارزش فیلم حفظ بشه!!!! ( در مورد حقوق زنان خیلی حرف دارم که تو پست دیگه ای می نویسم..الان خوابم میاد!!!!)

۳- Deuce Bigalow: European Gigolo

یک فیلم کمدی متوسط برای وقت گذرونی و راحت کردن فکر...بیشتر از این ارزش نوشتن رو نداره!!! فقط دوجای فیلم به سیاستهای بوش ( یا نظر اروپایی ها در مورد این سیاست ها ، یا هردو!) میپره که بامزس...

۴- A sound of thunder

اگر واقعا هیچ کار دیگه ای ندارین انجام بدین و هیچ هزینه ای هم برای دیدن فیلم نمی پردازین و شدیدا طرفدار فیلمهای تخیلی هستین ، اونقدر که هر نقطه ضعف فیلم رو ندیده بگیرین! ، فیلم رو ببینین..هرچند صحنه اول فیلم با ورود دایناسوری شروع میشه که فکر کنم عوامل سازنده سریال مردان آنجلوس اونو ساخته باشن(!!) و به اندازه کافی تو ذوق میزنه ، ولی ایده کلی فیلم ( سفر به زمان ، ایجاد تغییر خیلی کوچک در گذشته که باعث تغییرات شدیدی در آینده میشه و..) بد نیست.هرچند شدیدا قدیمیه...خوب..موجودات نیم گوریل نیم دایناسور آخر فیلم بد ساخته نشدن.....

بابا یکی نیست از Ben Kingsley بپرسه چرا همچین فیلم چرندی رو بازی کردی که من گول بخورم بشینم ببینمش و برای اینکه روم کم نشه تا آخرش دندونام رو روهم فشار بدم و حالا سعی کنم خودمو توجیه کنم که چی چی فیلم خوب بوده!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط تلخون  | 

Life.. has betrayed me once again
I accept that some things will never change.
I've let your tiny minds magnify my agony
and it's left me with a chemical dependency for sanity.

Yes, I am falling... how much longer 'till I hit the ground?
I can't tell you why I'm breaking down.
Do you wonder why I prefer to be alone?
Have I really lost control?

I'm coming to an end,
I've realized what I could have been.
I can't sleep so I take a breath and hide behind my bravest mask,
I admit I've lost control
Lost control...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط تلخون  | 

از دفترچه:  ۶/۵/۷۵ ساعت ۱۴

آدمها همیشه دوست دارند "عادت کنند". بر هم زدن عادتها براشون مشکله. برای همین هم همیشه توی یک دایره بسته حرکت می کنند تا یا بمیرند ، یا یکی دیگه براشون قدمی برداره و راه جدیدی بهشون نشون بده. وقتی هم یکی شجاعت برهم زدن قالبهای کهنه و خسته کننده اجتماع رو به خود میده ، بقیه که در دل از این ایده جدید استقبال می کنند ، طرف را طرد می کنند ، احمق و دیوانه و یا " نیمه وحشی" می نامند ، بعد خودشان طبق حرفهای یارو عمل می کنند.نمونه زیاد است: مارکس ، مالتوس ( بچه کشیش !) ویا آدام اسمیت ( اسکاتلندی نیمه دیوانه و نیمه وحشی) یا از همه بدتر ، آن در دست شیطان ، نیکولو ماکیاولی ، که به دلیل گفتن حقیقت ، توسط پاپ منفور شمرده شد. پاپی که خود طبق دستور العمل او رفتار می کرد.به هر حال ، این گفته ای از این بنده خداست. اگر دروغ است، بگویید دروغ است!:

" در اینجا این سوال پیش می آید که آیا دل مردمان را بدست آوردن بهتر است یا در دل ایشان رعب افکندن.ممکن است پاسخ داده شود که به یک کرشمه هر دو کار توان کرد. اما از آنجایی که محبت و رعب با هم یکجا جمع نمی شوند ، اگر لازم شود یکی را بر دیگری ترجیح دهیم ، اولی تر آنست که مردم به ما محبت نداشته و از ما بیم داشته باشند. زیرا عموما می توان مردم را حق ناشناس ، سست عنصر ، دورو، گریزان از خطر ، حریص ، نفع پرست ، فدایی شخص هنگامی که نفعی از او به ایشان برسد و " حاضر به فداکاری و ریختن خون خود و خانواده خود و صرف مایملک خویش هنگامی که خطر دور است" دانست که در وقت احتیاج به ما پشت می کنند و روی بر می تابند."

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط تلخون  | 

The Cry of Mankind

You can't expect to see him and survive
You'll swallow his tongue of thorns
His mouth, dripping with flies
In his glorious kingdom of fire
But I believe he wept
I will make them all lie down
Down where hope lies dying
With lust, you're kicking mankind to death
We live and die without hope
You tramp us down in a river of death
As I stand here now, my heart is black
I don't want to die a lonely man
This is a weary hour
This is a weary hour

 


مطلب جالبیست...آخرین سخنان مشاهیر قبل از مرگ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط تلخون  | 

t1 memoirs of a geishaفیلم زیباییست...داستان زندگی یک دختربچه که با خواهرش فروخته می شوند تا یک " گیشا" تربیت شوند...گیشا یک فاحشه نیست. بلکه با رقصیدن ، اجرای نمایش ، درواقع فروشنده زیبایی و هنر زنانه خود است :

Remember, Chiyo, geisha are not courtesans. And we are not wives. We sell our skills, not our bodies. We create another secret world, a place only of beauty. The very word "geisha" means artist and to be a geisha is to be judged as a moving work of art.

و فیلم زندگی گیشایی را نشان میدهد که از کودکی عاشق مردی میشود تا زندگیش دیگر بی محتوا نباشد..بلکه با نقش داشتن در زندگی دیگری ، معنی بگیرد..مردی که محبتی کوچک به او کرده بود..وقتی کودکی درمانده و گریان بود ، برای او بستنی خرید و در مقابل از او خواست تنها برایش لبخند بزند..:

Chairman: It is too pretty a day to be so unhappy. Did you fall down? Why so shy? Nothing to be ashamed of, we all stumble from time to time. Do you see that enchanting lady in green? Once when she was just a myiko, she fell clean off her wooden shoes.
[laughs]
Geisha in Green: [laughs] It's true I did.
Chairman: And now look at her, so elegant...
Geisha in Green: Mr. Chairman, shouldn't we hurry? We will miss the beginning.
Chairman: We see the spring dances every year, we can spare a moment. What's your name? Don't be afraid to look at me. Do you like sweet plum or cherry?
Chiyo: You mean...to eat?
Chairman: I like sweet plum myself. Come. None of us find as much kindness in this life, as we should. My children wait for these every spring.
[hands her the ice and spoon.]
Chiyo: [looks at geisha by the tree, smears some of the cherry ice on her lips.] Now I'm a geisha too.
Chairman: [laughs] And so you are. How did you come by such surprising eyes?
Chiyo: My mother gave them to me.
Chairman: Generous of her, wasn't it?
Chiyo: As you have been to me.
Chairman: Smile for me, won't you?
[Chiyo smiles for him.]
Chairman: There now, that is your gift to me.
[hands Chiyo his handkerchief with the change inside.]
Chairman: This will buy your supper. Now promise me one thing, next time you take a tumble...no frowns.
[Chiyo nods]
Chairman: That's better.
[leaves with geisha]

یکی از ساده ترین و زیبا ترین دیالوگهای فیلم ...

t2

او صورتش را رنگ می کند که آنرا پنهان کند...اما زندگی یک گیشا برای احساسات نیست،برای دوست داشتن هم نیست.گیشا هنرمند دنیای شناور است.می رقصد..میخواند...تورا سرگرم میکند..هرچه بخواهی..باقی سایه است..باقی رمز و راز است...

She paints her face to hide her face. Her eyes are deep water. It is not for Geisha to want. It is not for geisha to feel. Geisha is an artist of the floating world. She dances, she sings. She entertains you, whatever you want. The rest is shadows, the rest is secret.

و در این میان مرد مورد علاقه او نیز اشتباهی بزرگ میکند...:

What could I do? I owe Nobu my life. And so when I saw that he had a chance at happiness with you, I stood silent, but...But I cannot any longer. I hope...it is not too late. Don't be afraid to look at me, Chiyo.

 t3

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط تلخون  | 

یکی از جالب ترین فیلمهایی که این ایام دیدم ، فیلم ارباب جنگ ( Lord of War ) بود که صدا و سیمای عزیز (!) نیز با دو سه روز فاصله از من ، فیلم را - به هر دلیل- پخش کرد.( البته با کمی اصلاحات..مثل همیشه...بگذریم)

فیلم ماجرای یک اسلحه فروش اوکراینی الاصل رو دنبال میکنه که به تمام کشورهای تحریم شده اسلحه میفروشه :

 Back then, I didn't sell to Osama Bin Laden. Not because of moral reasons, but because he was always bouncing checks.

جدا از بازی خوب نیکلاس کیج ، نکته های جالبی در ساخت فیلم وجود داشته..از جمله اینکه در صحنه فروش تانک ها ، تانک ها همه واقعی و متعلق به یک دلال واقعی اسلحه هستند که همکاری زیادی با سازندگان فیلم کرده و جالبتر اینکه قبل از ردیف کردن تانک ها برای فیلمبرداری ، باید به ناتو اطلاع می دادند وگرنه از تصاویر ماهواره ای اینطور برداشت میشد که واقعا جنگی در گرفته...(سایر نکات جالب در ساخت فیلم )

به هر حال دیدن نسخه اصل فیلم را به همه توصیه می کنم...و این جمله از فیلم که :

There are two types of tragedies in life. One is not getting what you want, the other is getting it. 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط تلخون  | 

یه کم که حالم سر جا اومد ، توضیح میدم چی شده...فعلا :

What does not kill will make you stronger


Goodbye blue sky...

کوتاه..اما بسیار زیبا..


عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نفشاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی اورا ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است ، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت ، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم

ماننده افسونزدگان ، رو به حقیقت
بستیم ، و جز افسانه بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم این زاویه ماندیم

توفان بتکاند مگر امید که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

"مهدی اخوان ثالث"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط تلخون  |